و حالا داستان:
راوی:یکی
بود یکی نبود یک مامان بزی بود که سه تا بره داشت:شنگول و منگول و ...ا ببخشید زری
و فاطی و شمسی که این سه خواهر از هیچ نظر به هم شباهت نداشتند.بریم ببینیم تو
خونشون چه خبره.
[هر سه دختر روی سه صندلی گوش تا گوش در حالی که هرکدام
یک کتاب را دردست گرفته اند نشسته اند وبا حرکاتی هماهنگ هم زمان باهم کتاب را ورق
می زنند وپاهایشان را روی هم می اندازند و در این بین شمسی که دختری پپه است از
بقیه جا می ماندو می گوید]
شمسی:ا...جاموندم.[ودوباره حرکاتش را هماهنگ می کند و
مادر هم گوشه از سن روی صندلی نشسته است و ناخن هایش را سوهان می کند.تا اینکه
تلفن زنگ می زند وصدای آن را عوامل پشت صحنه هم می توانند تقبل کنند.شمسی که کنار
تلفن نشسته دستش را دراز می کند و برای برداشتن تلفن اقدام می کند که فاطی سر او
داد می زند.]
- هوی هوی هوی بامن کار دارن...کی به تو زنگ می
زنه؟...{بعد تلفن را برمی دارد و در حالی که صدایش و کلماتش بسیار کش دار است می
گوید}الو______جانم؟سلام....اواشما--------؟باکی
کارداشتین----؟گوشی-------...مامان-----یک خانومه پشت خطه می گه با سکینه خانم
کارداشتم.---
سکینه:وا...خدا مرگم بده می خواستی بگی اشتباه گرفته
اینجا منزل ساناز خانومه!
-او--ف من چه می دونم بیا خودت بگو!
سکینه با ناز و کرشمه تلفن را از دخترش می گره دخترشم می
ره سر جاش می شینه.
سکینه:الو بفرمایید.باکی کار داشتین؟؟
صدیقه:سکینه تونی؟
سکینه:سکینه کیه خانم اشتباه گرفتین.
صدیقه:اَی بو چه لفظ قِلَم حرف مِزِنی. مو صدیقُم دیگه
از شوشدر آباد غربی زنگ مِزِنُم.
سکینه:خدانکشد صدیقَه تویی؟...فک کردُم از بچه های
کلاسمانَه.
صدیقه:اُ...مگه کلاسم مِری؟...حالا کلاس چی مری؟
سکینه:هابابا....مُرُم کلاس ایروبیک.
صدیقه:چِیروبیک؟!!!
سکینه:ها تو نمی فهمی ازاو کلاسا که مِرَن خُشتیپ بشن.
صدیقه:ها تو اون خیک گندتو چه جوری می خِیخشتیپ کنی؟
سکینه:اَه صدیقه چه قد از مد عِقبی...جلو کسی نِگی آبروت
مِره...صدیقه جان نیگا کن بعداً زنگ بزن الان کار درُم مِخِم بُرُم جایی.
صدیقه:تو کارت چی بوده باز؟...نه گاویَه بدوشی نه مرغی زیرشو تمیز کنی.
سکینه: ها اینا ای کف پام یَه خالی دراومده مِخِم بُرُم دکتر وَر دارُم خالَرو می گن کلاس دِرِه.
صدیقه:حالاتو خالای صورتتو ور دار کی کف پاتو می بینه؟
سکینه:اُ کجای کاری تازه مِخِم بُرُم دِماغمو عمل کُنُم.
صدیقه:ها او دماغت که خیلی واجبه از نون شب واجب تره.
[سکینه درحالی که ناراحت شده وبهش بر خورده میگه]
خیلِخب دیگه خیلی حرف زدی بعدا بهت زنگ مِزِنُم.
صدیقه:اُ دِزِش برخُرد.
***
صحنه (2)
مادر دخترها در حالی که آماده شده روبه دخترها می گوید.
- صد دفعه بهتون گفتم این گَره گوریا وقتی زنگ می زنن بگین اشتباه گرفتن حوصلشونو ندارم .
فاطی:من چه می دونم فک و فامیلاتن دیگه!ای----ش.
سکینه می ره جلوی آینه و شروع می کنه با آماده کردن خودش که بره بیرون و بعد روبه دخترا می کنه و می گه:دارم می رم بیرون وای به حالتون اگه دست از پا خطا کنین...می شینین سر درستون تا من برگردم.فهمیدین؟
راوی:همون قضیه ی مامان بزی که می گه درو بالای آقا گرگه باز نکنینه ها!!!!!
[سکینه با حرکت تندی از صحنه خارج می شه و دخترها یک دفعه از جا می پرن حالا من حرکات این دخترهارا که هم زمان هم هست می نویسم:]
فاطی به طرف آینه می رودو شمسی هم به کامپیوتر هجوم می آوره و زری هم اول به طف آینه می ره و می بینه فاطی اونجاست و بعد به سمت کامپیوتر می ره وشمسی را می بینه پس پشیمون می شه و بر می گرده سرجاش و روی صندلی می شینه و دوباره کتابشو باز می کنه و شروع به خواندن می کنه.
حالا فاط:فاطی جلوی آینه شروع به آرایش کردن خودش به صورتی اقراق آمیز می کنه .می تونید حرکات زنها را هنگام آرایش کردن درنظر بگیرید و بعد آنهارا با کمی مبالغه اجرا کنید.
بعد فاطی یک جوش روی صورتش پیدا می کنهو می گه:
حالا وقته دراومدن این جوش بود؟...خدایا با این چی کار کنم؟
و شروع می کنه به فشار دادن جوش از جهات مختلف که موبایلش زنگ می زنه:
- وای حوصله ی این دختررو ندارم ...بچه خرخون...الو---------سمیه تویی؟امتحا---------ن؟فردا-----؟بروبابا کی حوصله داره درس بخونه؟امشب می خوام برم مهمونی...حالا امتحانو یکاریش می کنیم تقلبی چیزی----------هاهاهاها!...کاری نداری------بای---------[بعد روبه خواهراش می کنه و می گه]من دارم می رم بیرون باز سوتی ندین جلو مامان...هوی باتوام شاسگول وای به حالت برام دردسر درست کنی بگو رفته کتابشو از سمیه بگیره.
و فاطی از صحنه خارج می شهو زری هم با نگاه اورا دنبال می کنه و حالا نوبت شمسیه:
شمسی:اسمُم چی بود چت می کردُم؟ها آیلین بود!نِه شهلا بود فکرکنم حالا ولش کن یکیشونو می نویسم.
زری:داری چی می کنی شمسی؟
شمسی با این فریاد خواهرش کیبرد را روی زمین مینداره و دست پاچه می شه و جواب می ده:
هیچی به خدا دارُم تحقیق مکنم.
زری:تحقیق؟...تحقیق چی؟
شمسی:هیچی بابا...همین درباره آبیاری گیاهان دریایی ،معلممون گفته.
زری:خدا عاقبتتو به خیر کنه.
[شمسی در حال چت کردن]
شمسی:مو شهلایُم تو کی ای؟...چی؟کَهِآیار؟خارجیَم هست نمتِنُم بخانُم...ها خشایار ...سلام خوبُم...اِی کی مُرو دیده می گه خوشگلی؟...ازدِماغم خوشش آمده[و دست به دماغش می کشه]چه مهربونه...قرار بزاره؟!!!!...ای خدا...خدا مرگُم بده ولی خیلی مهربونه دوست دِرُم ببینمش.[بعد بلند می شه و روبه زری می گه]زری جان نگا کن ما باید بُرُم ای کتابِمو از خشایار جا...نه بابا خشایار کیه؟....از سمیه بگیرم.
زری:چی شده امروز همه با سمیه کاردارن؟
[شمسی خیلی دست پاچه از صحنه خارج می شه و زری با نگاه شمسی را دنبال می کنه.]
سکینه بر می گرده:
- زری-------- شمسی------------فاطی--------یه چایی بدین از خستگی مردُم...باشمام کجایین؟
زری:چه می دونم والا این دخترات کجا رتن الله اعلمُ.
و در همین لحظه از کلانتری زنگ می زنن.
سکینه گوشی را بر می داره:الو؟...از پاسکا؟...فاطی؟....خدا مرگم بده مهمونی؟اشتباه می کنین...یعنی فاطمم الان تو پاسکاهه.[بعد گوشی را سر جاش می زاره و شروع به شیون می کنه]
- الهی بمیری آبرو برام نزاشتی----------خاک به گورت کنن.[بعد دوباره تلفن به صدادر میاد]
-الو؟...منکرات؟....کی ؟شمسی؟آقا اشتباه می کنین او عقلش به این چیزا نمی رسه....چت کرده؟رِفیق پیدا کرده؟اسمش خشایاره خاک بگورُم خوبه لااقل اسمش با کلاسه....باشه آقا الان میام.
بعد دوباه گوشی را می زاره رو به زری می گه.
-الهی قربونت برم زری جان مگه هم تو آبرو مُرَ حفظ کنی...صد ده گفتم بشینین سر درستا ای کارا آخر و عاقبتت نداره.[و از صحنه خارج میشه.]
راوی وارد صحنه می شه و می گه:نمی دونم شنگول و منگول چه اشتباهی کردن که آقا گرگه خوردشون ولی همیشه سعی کنید مثل حپه ی انگول باشد و گول گرگارو نخورین.
و زری هم بعد از مدتها بلند می شه وخیلی خمیده انگار که کمر درد داره را می ره و به بدنش کش و قوس میده و داستان تمونم می شه .
امیدوارم لذت برده باشین.من خودم این نمایشو اجرا نکردم اما دنبال یک نمایشنامه بودم ودر اینترنت هم پیدا نکردم و مجبود شدم خودم اقدام به نوشتم کنم و حالا هم که اینو توی اینتر نت گذاشتم.نظر بدین خوشحال می شم.